دادخواهی افشار؛ از حافظه زخمی تا مسئولیت حقوقی
بازخوانی فاجعۀ تاریخی و الزامات عدالتمحور برای پیشگیری از تکرار خشونت
مقدمه
بریانیوز:(سه شنبه، ۲۸ دلو۱۴۰۴) افشار تنها نام محلۀ در غرب کابل نیست؛ این نام به یکی از تلخترین و مناقشهبرانگیزترین رخدادهای جنگهای داخلی افغانستان در سال ۱۳۷۱ خورشیدی گره خورده است. برای بسیاری از بازماندگان، بالخصوص در جامعه شیعه و هزاره، فاجعه انسانی افشار صرفاً یک واقعه تاریخی نیست، بلکه زخمی ماندگار در حافظۀ جمعی است. این رویداد طی بیش از سه دهۀ گذشته همواره محل بحثهای سیاسی، حقوقی و تاریخی بوده و همچنان پرسشهای بنیادینی دربارۀ عدالت، مسئولیت و حقیقت را پیشروی جامعه افغانستان قرار میدهد.
بازخوانی این رخداد، اگر از چارچوب احساسات قومی فراتر نرود، ممکن است به بازتولید شکافهای اجتماعی بینجامد؛ اما اگر در قالب تحلیل حقوقی و مسئولیتپذیری نهادی مطرح شود، میتواند به بخشی از روند ملی عدالتخواهی و پیشگیری از تکرار خشونت تبدیل گردد.

افشار؛ درگیری نظامی یا نقض جدی حقوق بشر؟
تقلیل رویداد افشار به یک «عملیات نظامی» در بستر جنگ داخلی، از دید بسیاری از نهادهای حقوق بشری، سادهسازی واقعیت است. گزارشهای منتشرشده از سوی دیدبان حقوق بشر به مواردی از کشتار غیرنظامیان، اعدامهای فراقضایی، خشونتهای گسترده، غارت و تخریب منازل و تجاوز جنسی اشاره کردهاند.
در این گزارشها، از نقش نیروهای شورای نظار وابسته به احمدشاه مسعود در جریان عملیات نظامی و نیز سهم عبدالرسول سیاف و حزب اتحاد اسلامی در کشتار، قتل و غارت نام برده شده است. این اتهامات، در صورت اثبات در یک مرجع قضایی صالح، میتواند در چارچوب حقوق بینالملل بشردوستانه بهعنوان مصادیقی از جنایت جنگی یا حتی جنایت علیه بشریت بررسی شود.
با این حال، تاکنون هیچ دادگاه ملی یا بینالمللی بهصورت رسمی و جامع به این پرونده رسیدگی نکرده و همین خلأ حقوقی، یکی از عوامل تداوم مناقشه بر سر روایتهای تاریخی این واقعه بوده است.

عدالت یا انتقام؟ مرزی باریک اما تعیینکننده
دادخواهی بازماندگان افشار، از منظر حقوقی، مطالبۀ مشروع برای کشف حقیقت، شناسایی مسئولان و تضمین عدم تکرار است. اما تجربه چند دهه خشونت در افغانستان نشان داده است که اگر عدالتخواهی به زبان نفرت قومی ترجمه شود، میتواند خود به چرخۀ تازه از خصومت تبدیل گردد.
عدالت بر پایه حقیقتیابی، مسئولیتپذیری فردی (نه جمعی) و اصلاح ساختارها استوار است؛ در حالی که انتقام، هویتهای جمعی را هدف قرار میدهد و به تعمیق شکافهای اجتماعی میانجامد. تمایز میان این دو رویکرد، برای آینده سیاسی افغانستان حیاتی است.
واکنشهای تازه؛ تأکید بر ماهیت انسانی دادخواهی
در ۱۳ فبروری ۲۰۲۶ (۲۴ دلو ۱۴۰۴)، داوود ناجی، عضو ارشد جبهه آزادی افغانستان، در واکنش به اظهارات اخیر حفیظ منصور دربارۀ رویداد افشار، تصریح کرد که دادخواهی بازماندگان این حادثه نه با هدف انتقام، بلکه بهعنوان یک مطالبه انسانی و حقوقی مطرح میشود.

ناجی تأکید کرده است که رویداد افشار قابل انکار نیست و رسیدگی همهجانبه به آن باید از سوی یک دادگاه باصلاحیت انجام شود. او افزوده است تا زمانی که چنین روندی فراهم نشده، پافشاری بر حق قربانیان اقدامی «دادخواهانه و انسانی» محسوب میشود.
این اظهارات پس از آن مطرح شد که سخنان حفیظ منصور، عضو جبهه مقاومت به رهبری احمد مسعود درباره «تبلیغات دروغین» پیرامون افشار، واکنشهای گستردۀ را در شبکههای اجتماعی برانگیخت. این واکنشها نشان میدهد که افشار همچنان مسئلۀ زنده در حافظه سیاسی جامعه افغانستان است.
چرا عدالت تحقق نیافت؟
یکی از پرسشهای اساسی این است که چرا در دورۀ بیستساله جمهوریت، با وجود حضور نهادهای رسمی حقوق بشری و همچنان حضور قوای حافظ صلح روندی جامع و مؤثر برای رسیدگی به این قضیه شکل نگرفت. بسیاری از تحلیلگران بر این باورند که مصلحتگرایی سیاسی و ائتلافهای قدرت، اولویت را از عدالت انتقالی گرفت و مانع از ایجاد سازوکارهای پایدار حقیقتیابی و پاسخگویی شد.
نبود آرشیو رسمی، مستندسازی نظاممند و اراده سیاسی کافی، سبب شد که قضیه( فاجعه انسانی افشار) افشار بیشتر در سطح منازعات سیاسی و رسانۀ باقی بماند تا در چارچوب حقوقی پیگیری شود.

راه پیشرو؛ از شعار تا سازوکار
اگر دادخواهی افشار قرار است به نتیجۀ عملی برسد، نیازمند اقداماتی فراتر از بیانیههای سیاسی است:
• مستندسازی حرفۀ و ایجاد آرشیو دیجیتال بر اساس معیارهای بینالمللی
• جمعآوری شهادتها با رعایت اصول دادرسی عادلانه
• همکاری با نهادهای حقوق بشری معتبر جهانی
• تبدیل روایت افشار به گفتمان ملی و انسانی، نه صرفاً قومی
• تأکید بر مسئولیت فردی بهجای تعمیم اتهام به گروههای اجتماعی
چنین رویکردی میتواند عدالتخواهی را از سطح احساسات به سطح نهادسازی منتقل کند.
جمعبندی
فاجعه افشار بخشی از تاریخ دردناک افغانستان است؛ تاریخی که نه با انکار پاک میشود و نه با سکوت فراموش. دادخواهی، اگر بر بنیاد عقلانیت حقوقی و مسئولیتپذیری استوار باشد، میتواند به تقویت حاکمیت قانون و جلوگیری از تکرار فجایع مشابه کمک کند.
عدالتخواهی برای فاجعه دل خراش افشار، آنگاه که انسانی و مبتنی بر حقوق باشد، نه تهدیدی برای همزیستی ملی، بلکه گامی بهسوی آیندۀ امنتر و عادلانهتر خواهد بود. در غیر این صورت، خطر آن وجود دارد که حافظه زخمخورده گذشته، ناخواسته به بازتولید همان چرخه خشونت بینجامد.