دو نقطهعطف سرنوشتساز؛
از کودتای ۷ ثور تا توطئهٔ مشترک ۸ ثور
بریانیوز(سهشنبه، ۸ ثور ۱۴۰۵) در تقویم تاریخ افغانستان، روزهای هفتم و هشتم ثور تنها دو تاریخ پیدرپی نیستند؛ بلکه دو نقطهعطف سرنوشتسازاند که مسیر نزدیک به نیمقرن حیات سیاسی، اجتماعی و فکری این سرزمین را رقم زدهاند. هفتم ثور، آغاز فاجعهای ویرانگر؛ و هشتم ثور، فرصتی که میتوانست سرآغاز رهایی باشد، اما خود به سرآغاز بحرانهای تازه بدل شد. فهم درست این دو رخداد، نهتنها برای شناخت گذشته، بلکه برای ترسیم آیندهای روشن، یک ضرورت حیاتی و انکارناپذیر است.
خداوند متعال میفرماید:
«وَلَا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللَّهَ فَأَنسَاهُمْ أَنفُسَهُمْ»
«و همچون کسانی نباشید که خدا را فراموش کردند، پس خدا نیز آنان را دچار خودفراموشی ساخت.»
بخش نخست: هفتم ثور؛ آغاز فاجعه و فروپاشی بنیادها
در هفتم ثور سال ۱۳۵۷، مجموعهای مزدور تحت نام «حزب دموکراتیک خلق» با حمایت مستقیم اتحاد جماهیر شوروی، دست به کودتایی خونین زدند که نهتنها نظام سیاسی کشور را فروپاشید، بلکه بنیانهای ارزشی، دینی و ملی جامعه را نیز بهشدت هدف قرار داد. این کودتا سرآغاز تجاوز نظامی شوروی و آغاز دورانی تاریک شد که افغانستان را به میدان جنگهای نیابتی و رقابتهای ایدئولوژیک قدرتهای جهانی بدل ساخت.

پیامدهای این فاجعه تکاندهنده و ویرانگر بود: میلیونها شهید، معلول و آواره؛ ویرانی گستردهٔ زیرساختها؛ و زخمهایی عمیق که هنوز هم بر پیکر این ملت باقی است و از آن خون میچکد. جنایاتی چون فاجعهٔ ۲۴ حوت هرات، ۳ حوت کابل، و کشتارهای دستهجمعی در زندانهای کشور، از جمله زندان پلچرخی، تنها گوشۀ از این کارنامهٔ سیاه و دردناک است.
در آن روزگار، برای تحقق اهداف بیگانه، ارزشهای ملی و اسلامی بهگونهای بیسابقه پایمال شد و چنان فضای رعب و وحشتی حاکم گردید که تاریخ کمتر نظیر آن را به یاد دارد. بهترین فرزندان این سرزمین، تنها به جرم باور، ایمان و تعهد به ارزشهای خویش، قربانی شکنجه، سرکوب و حذف فیزیکی شدند.
بخش دوم: هشتم ثور؛ پیروزی یا آغاز یک سراب؟
هشتم ثور ۱۳۷۱، روزی بود که میتوانست نقطهٔ پایان رنجها و آغاز شکلگیری یک نظام مستقل، عادلانه و مردمی باشد. ملت افغانستان پس از سالها جهاد و مبارزه، رژیمهای دستنشاندهٔ وابسته به خط فکری مسکو را ساقط کرد و امیدها برای تحقق آرمانهای بزرگ زنده شد.
اما این پیروزی، بهدلیل نبود رهبری مقتدر و واحد، فقدان وحدت ملی، نفوذ بیگانگان و غفلت برخی رهبران، به فرصتی سوخته بدل گردید. اختلافات داخلی، قومگرایی، رهبرپرستی و رقابتهای ناسالم، کشور را بهسوی جنگهای داخلی سوق داد و دستاوردهای جهاد را بهتدریج تضعیف و فرسوده ساخت.
هشتم ثور در ظاهر، روز پیروزی بود؛ اما در باطن، حامل هشدارهایی عمیق و ماندگار است: اینکه هر پیروزی، بدون بصیرت، مدیریت و وحدت، میتواند به شکستی تلخ و پرهزینه تبدیل شود.

بخش سوم: تداوم بحران؛ از شرق تا غرب
پس از این تحولات، افغانستان بار دیگر به میدان رقابت قدرتهای جهانی تبدیل شد. اینبار، قدرتهای غربی با بهرهگیری از شرایط موجود و وضعیت متشنج کشور، سناریوهای تازهای را در قالبهای نوین پیاده کردند و با استفاده از ضعفهای داخلی، افراد و جریانهایی را بهکار گرفتند؛ از جمله جبههٔ متحد شمال به رهبری استاد برهانالدین ربانی، احمدشاه مسعود و سایر متحدان این جبهه، که نتوانستند استقلال سیاسی و منافع ملی کشور را بهگونهٔ شایسته تأمین کنند.
در دو دههٔ حضور و اشغال کشور توسط پیمان نظامی ناتو به رهبری امریکا و انگلیس، که از سال ۲۰۰۱ آغاز شد و در سال ۲۰۲۱ پایان یافت، با وجود فرصتهای گستردهٔ جهانی، نهتنها توسعهٔ پایدار شکل نگرفت، بلکه فقر، فساد و وابستگی بهگونۀ بیسابقه افزایش یافت. ساختارهای حکومتی، بهجای تمرکز بر ملتسازی، درگیر تعصبات قومی، رقابتهای ناسالم و منافع شخصی و گروهی شدند و کشور عملاً به میدان کشمکش گروهها و شبکههای مافیایی بدل گردید.
داراییهای ملی و کمکهای بینالمللی، بهجای آنکه در مسیر بازسازی و پیشرفت بهکار گرفته شوند، به یغما رفت و شکافهای اجتماعی روزبهروز عمیقتر شد. در چنین شرایطی، نبود یک اردوی مقتدر و مستقل بالخصوص پس از خروج نیروهای خارجی سبب شد تا ساختارهای امنیتی و دفاعی کشور بهگونۀ ناگهانی و شکننده فرو بپاشند؛ فروپاشیای که برای بسیاری، یادآور صحنههایی غیرمنتظره و شتابزده بود.

سرانجام، نیروهای خارجی که با شعار مبارزه با تروریزم و بازسازی وارد این سرزمین شده بودند، در حالی افغانستان را ترک کردند که نهتنها بسیاری از اهداف اعلامشده تحقق نیافت، بلکه میراثی از نفاق قومی، بیاعتمادی و بحرانهای پیچیده بر جای گذاشتند؛ چالشهایی که عبور از آنها تنها با تدبیر، عقل جمعی، تقویت وحدت و همدلی میان تمامی اقوام این سرزمین، و تحقق عدالت اجتماعی در پرتو اسلام عزیز امکانپذیر خواهد بود.
بخش چهارم: روایتها و تحلیلها؛ لایههای پنهان تحولات
به نظر آگاهان امور سیاسی افغانستان، زمانی که اتحاد جماهیر شوروی نتوانست از رژیمهای وابستهٔ خود در کابل حمایت کند و در برابر جهاد ملت مسلمان افغانستان با شکست مواجه شد، تصمیم به خروج گرفت؛ اما همزمان، دست به توطئۀ دیگر زد و سناریویی جدید را پیاده کرد. در این سناریو، با جلب همکاری امریکا و غرب، تلاش شد تا دستاوردهای جهاد ملت مسلمان افغانستان تضعیف و زمینهٔ جلوگیری از تأسیس یک دولت مقتدر اسلامی بالخصوص توسط حزب اسلامی افغانستان به رهبری انجینر گلبدین حکمتیارفراهم گردد.

به باور این آگاهان، شورویها تلاش کردند شکست خود را از طریق راهاندازی یک توطئهٔ مشترک و همکاری نزدیک با سازمانهای استخباراتی غربی جبران نمایند؛ توطئۀ که هدف آن جلوگیری از تشکیل دولت واحد و مقتدر اسلامی با برگزاری انتخابات سرتاسری، نابودی دستاوردهای جهاد، و همچنین مهار صدور انگیزهٔ جهاد و آزادیخواهی به ملتهای تحت سلطهٔ شوروی در آسیای میانه بود.
نظریاتی نیز وجود دارد که بر اساس آن، سازمان استخبارات شوروی (کیجیبی) با بهکارگیری چهرههای سرشناس و بقایای حزب دموکراتیک خلق بالخصوص شاخهٔ پرچم توانست به اهداف خود نزدیک شود و با نفوذ در صفوف مجاهدین، میان آنان تفرقه و بدگمانی ایجاد کند. آگاهان میافزایند که شاخهٔ پرچم نسبت به خلقیها سازمانیافتهتر و قدرتمندتر بود و اعضای آن ازجمله جنرال نبی عظیمی، جنرال عبدالرشید دوستم، نورالحق علومی، جنرال عبد المومن اندرابی و تا آخرین روزهای حکومت داکتر نجیبالله در مقامهای بلند حکومتی ایفای وظیفه میکردند.
برخی دیگر از تحلیلگران، با استناد به اسناد معتبر، بر این باورند که پس از تصمیم شوروی به خروج، کیجیبی اقدام به جذب نیرو از میان برخی جریانهای منسوب به مجاهدین کرد و در قبال وعدههای سیاسی، مالی و حمایتی، آنان را در مسیر ایجاد ادارۀ همسو با منافع مسکو بهکار گرفت.

به باور تحلیلگران، در این سناریوی پیچیده، کشورهایی چون ایران، پاکستان، هند و تاجیکستان نیز نقش فعال داشتند و در قالب همکاریهای سیاسی و استخباراتی، در تحولات افغانستان دخیل بودند.
از دید برخی آگاهان سیاسی، آنعده از جریانها و رهبران منسوب به جهاد افغانستان که پس از خروج نیروهای شوروی در دام این سناریوهای مشترک مسکو و واشنگتن افتادند و عملاً مجری برنامههای آنان شدند، بعدها بالخصوص پس از حملهٔ ناتوبه رهبری امریکا در سال ۲۰۰۱ بر افغانستان چهره و روابط پنهانشان آشکار گردید و دیگر مجالی برای توجیه باقی نماند.
همان چهرهها و رهبران که بهنام مجاهدین و در قالب جریانهای موسوم به میانهرو و لیبرال شناخته میشدند، حملهٔ امریکا به افغانستان را تأیید کردند و در حوزههای نظامی و استخباراتی با آن همکاری نمودند. در مقابل، غرب نیز به پاس این همکاریها، در ساختار قدرت پس از سال ۲۰۰۱بالخصوص در نشست کنفرانس بن سهم قابلتوجهی به آنان اختصاص داد و تا آخرین روزهای حکومت جمهوریت از آنان حمایت سیاسی، مالی و استخباراتی بهعمل آورد.
تا آنکه سرانجام، با توافق دیگری میان امریکا و تحریک طالبان افغانستان در دوحهٔ قطر در سال ۲۰۲۱، این گروه وارد کابل شد و زمام امور کشور را بهدست گرفت؛ در حالیکه بسیاری از مقامها و رهبران نظام جمهوریت، همراه با نیروهای خارجی، کشور را ترک کردند و باهم فرار نمودند.
جمعبندی: ضرورت بازخوانی تاریخ و مسئولیت نسل امروز
هفتم و هشتم ثور، تنها دو رویداد تاریخی نیستند؛ بلکه دو آیینهاند: یکی بازتاب فاجعه و دیگری انعکاس فرصتِ ازدسترفته. این دو روز، حامل درسهایی عمیق برای نسل امروز و آیندهاند درسهایی دربارهٔ خطر غفلت، پیامدهای تفرقه، و اهمیت وحدت، آگاهی و استقلال.
بازخوانی این مقاطع تاریخی، اگر با صداقت، دقت و عبرتگیری همراه باشد، میتواند راهنمایی برای عبور از بحرانهای کنونی و ساختن آیندۀ مبتنی بر عدالت، وحدت و کرامت انسانی باشد. در غیر آن، تاریخ ممکن است بار دیگر، با چهرۀ متفاوت اما با ماهیتی مشابه، تکرار شود.
برای نظر دادن باید ثبتنام کرده یا وارد شده باشید ورود?